حضرت یوسف میگه که هیچ کس در این دنیا از من خوشگلتر نیست شیطان میاد میگه زیاد مغرور نباش از تو خوشگلتر هم هست ولی از من زشت تر وجود نداره. دعواشون به جاهای باریک میکشه میرن پیشه خدا برای داوری. خدا به حضرت یوسف میگه از تو در دنیا خوشگلتر نیست. حضرت یوسف میره بیرون شیطان میره تو بعد از یه مدت شیطان با قیافهای گرفته میاد بیرون. حضرت یوسف بهش میگه چی شده. شیطان میگه تو رو جون مادرت بگو این احمدی نژاد کیه؟؟؟
چه لذتي مي برم از
اين كه گناه مي كنم
اين كه به چشمهاي تو
خيره نگاه مي كنم
چه لذتي مي برم از
اين كه گناه من تويي
مي كشي ام به سوي خود
سمت نگاه من تويي
من به تو تكيه مي كنم
پشت و پناه من شدي
خدا مرا رانده ز خود
چون كه گناه من شدي
عاشق ديوانگي ام
مست توام، مست مني
عاشق اينم كه فقط
جام به جامم بزني
گناه خوب من تويي
توبه نمي كنم دگر
بوده خدا از اولش
ز لذت تو با خبر
شريك جرم من تويي
چه لذتي بهتر از اين؟
گناه مي كنم كه تو
شريك من شوي،همين.
چه شده؟ ای دل دیوانه هوایش کردی؟
با دو چشمان پر از اشک صدایش کردی؟
مدتی بودکه غافل شده بودم ازعشق
تو مرا باز گرفتار بلایش کردی؟
گفته بودم که دلش معدن بی معرفتی ست
تو نشستی و دلت خوش به وفایش کردی؟
بستم آغوش به رویش که از اینجا برود
سینه ام را تو چرا باز سرایش کردی؟
او به احساس تو می زد لگد واما تو
سرمه چشم من از تربت پایش کردی؟
سعی کردم که فراموش کنم خاطره اش
بین هر خاطره ام باز رهایش کردی
به تو می گفتم از اول که خدا افسانه ست
ساده دل! باز شکایت به خدایش کردی؟
بارها تجربه کردی که دعا بی اثر است
باز هم بر سر سجاده دعایش کردی؟
رفته او با رقبا سرخوش و خندان لب و مست
وای بر تو که خودت را به فدایش کردی
نوشته ای تو برایم که شعرهایم
اثر به روی دلت کرد و زود می آیی
نوشته ای تو برایم در اول نامه:
"سلام دخترک شاعر اهورایی"
نوشته ای که " خیانت نکرده ام هرگز
به قلب پاک و پر از عشق و معرفتت"
نوشته ای که:" هنوزم به یاد دارم
دل همیشه صادق و دور از خیانتت"
نوشته ای که:"عزیز دلم نمی دانی،
که پر شده ست وجود من از پشیمانی
بگو اگر که باز بیایم به پیشت ای گل من ،
برای من تو همان شعر ناب می خوانی؟"
نوشته ای که در این چند سال دوریمان
رفیق هر شب تو قاب عکس من بوده
"اگر کسی به تو گفته ست او خیانت کرد
بدان که دشمن ما هست،اهرمن بوده
فدای این دلک ساده ات شوم دختر
که باورت شده این حرفهای پر نیرنگ
تو گوش کرده ای به حرف یاوه گویانِ
دروغگوی حسود دورو و دو رنگ"
میان نامه خود التماس ها کردی
که:"فرصتی دگرم ده برای آخر بار
تو را به حرمت این لحظه ها قسم دادم
بمان تو با دلِ تنگم ، بهانه نیار"
نوشته ای که:" طلسم کرده ای تو مرا
به چشمهای نافذ خود دختر حسود
بدان ، به حرمت حسادتت دل من
به روی هیچ کسِ دیگری بغل نگشود"
نوشته ای تو برایم که:" شهردلم
به جز تو دگر روی هر کسی بسته ست
نوشته ای :"به خدا که غیر از تو
دلم ز عالم و دنیا و عشق خسته ست"
نوشته ای که:" اگر دور هستم از تو گلم
هنوز هستم و هستم سرِ قرار و مدار
نمی کنم نگهش گر بیاید این پایین
شبانه قرص مه از آسمان برِ دیوار
خدای ، شاهد من باشد ، این دل من
به جز تو بیزار شد از تمام زنان
و خواهشی کنمت بشنو و بپذیر
به پای این دل تنها بشین و بمان"
نوشته ای تو برایم در آخر نامه:
"بمان تو منتظر من که زود می آیم
به جز تو در دل من هیچ عشقی نیست
ونیست جز دل تو ، هیچ ماوایم"
تمام نامه ات اما ز اشکها پر شد
و بوسه زد لبِ من ، جمله های تو را
تو التماس دلم کردی و دلم بخشید
دوباره مثل همیشه خطای تو را
ولی چه سود که پایان نامه تو
دوباره باز، رد پای یک زن بود
چه مست بوده اید وقت عشق بازی
که سرخی رُژِ لب روی نامه من بود
اگر گفتم عجب دارم که مردان این همه نامرد هستند
خطا گفتم ، خطا گفتم ببخشید
که من در بین این نامردمردان
کسی را می شناسم مردتر حتی…
کسی که در خیالی سرد و تنها
به من گرما ببخشد با نفسهایی پر از گرما
کسی که چشمهایش رنگ شیرین عسل دارد
وبر لبهای داغش شوق خنده می زند موج
کسی که گرمی دستان پر مهرش ،
مرا تا اوج امنیت برد پیش
کسی که هر کلام از حرفهایش
دل غمگین و دردآلود من را می کند شاد
اگر گفتم عجب دارم که مردان این همه نامرد هستند
خطا گفتم ، خطا گفتم ببخشید
که من مردی به رنگ آسمانها می شناسم
کسی که شوق بودن در کنارش
فرات است و فرات است و فرات است
کسی که در شبی رنگ جنون و مرگ ووحشت
به من بخشیده از نو زندگی را – وای از نو-
اگر گفتم خدایی نیست ای مردم
خطا گفتم ، خطا گفتم ببخشید
که مرد من نشانی از خدا دارد
و شاید هم خدا اوست...
زنی گفت گریان به درگاه حق
خدایا نباشم دگر بعد از این
خلاصم کن از شر این زندگی
شدم پیش مردم بسی شرمگین
خدا چهره را سخت در هم کشید
به او گفت : حرف دلت را بزن
خجالت ز مردت چرا می کشی؟
چرا مرگ خود را تو خواهی ز من؟
زن ساده با هق هق گریه گفت:
ز روزی که لبخند بخشیده ام
به مردی که یک شب ز کوچه گذشت
پشیمانم و سخت رنجیده ام
چه کردم به لبخند خود ای خدا
چه آورده ام بر سر مرد خویش
خدایا تو مرگم بده زود باش
تحمل ندارم من این درد بیش
خدا سر تکان داد و با داد گفت:
نکن از خیانت دگر گفتگو
تو لبخند بر مرد دیگر زدی؟
نداری به درگاه من آبرو
تو را می کشم تا که راحت شوی
بماند به قلبت هزار آرزو
نفهمیده مردت که خیره سری
زلبخند بی شرم چیزی نگو
همان شب خدا جان زن را گرفت
لباس عزا را به تن کرد مرد
در خانه ای را بکوبید و بعد
رها کرد یکسر همه رنج و درد
زنی در گشود و به صد عشوه گفت:
دوباره تویی؟ نوبت تو نبود!
که مرد سیه جامه وارد شد و
خدا هم ز خلقت تعجب نمود
ϰ-†нêmê§ |